تاريخنگاري دموكراتيك؛ بازانديشي در تاريخ ايران
گاهنامه ایزیرتو - سال دوم . شماره اول . شماره پیاپی 2
تاريخنگاري دموكراتيك؛ بازانديشي در تاريخ ايران
يونس قربانيفر[1]
«تاريخ ايران» مخلوق گفتمانهاي تاريخنگاري معاصر است و متاسفانه روايت اين گفتمانها از «تاريخ ايران» يك روايت غيردموكراتيك ميباشد. چيرگي اين گفتمانها در يك سده و نيم اخير، توليد متون مخدوش، غيرعلمي و جعلي تاريخنگارانه را در پي داشته و مهمتر از آن در ساحت اجتماع و سياست در خدمت گفتمانهاي غيردموكراتيك بوده است. نگاهي گذرا بر اين گفتمانها نشان خواهد داد كه آنها در فرايند تبديل «گذشته» به «تاريخ» تا چه اندازه در خلق و ابداع روايتهاي غيردموكراتيك كوشيدهاند و در پرتو چنين بررسياي ضرورت ابداع يك گفتمان دموكراتيك تاريخنگارانه بيشتر آشكار خواهد شد.
گفتمان آركائييستي (باستان گرايانه):
از اواسط دوره قاجار نخبگان ايران تحت تاثير رويكردهاي جديد غربي به تاريخ، به خوانش مجدد گذشته ايران پرداختند، چرا كه در غرب هنگامي كه تشكيلات سياسي در قالب كشورهاي جديد با مرزهاي معين شكل گرفت، صاحبان قلم و اصحاب دولت ميكوشيدند تا روايتهاي تاريخي را مبناي مشروعيت به مرزبنديهاي سياسي قرار دهند (دايره المعارف ناسيوناليسم، 1384: 276). محمد توكلي در اين زمينه توضيح مناسبتري ارائه ميدهد: «با فروپاشي امپراتوريهاي كهن و پيدايش ملت- كشورهاي جديد در سدهي سيزده ه.ق تاريخ نويسان به طرح گزارشي كشور مدار از گذشته پرداختند. اين طرح بديع از يك سوي پذيراي روشهاي تاريخنگاري علمي فرنگيان و آمادهي اقتباس از آنان و از سوي ديگر نيازمند اصالتگري در رويارويي با فرنگيان بود» (توكلي طرقي، 1382: 41). بنابراين گفتمان اسلامي تاريخنگارانه با اين رويكرد جديد دچار تغيير و تبديل گشت؛ تاريخ در اين گفتمان يك روايت «دولت محور» بود، ولي در گفتمان نوين تاريخ «سرزمين محور» ميشد و به قول نويسنده فوقالذكر گزارش تاريخي مورخان، مبدل به يگ گزارش «ايران مدار» ميشد (همان: 19). ايران مداري در گزارش تاريخي مورخان اگرچه ريشهاي ضعيف نيز در دوره زنديان و افشار داشت، اما به شكلي مدرن در دوره ناصرالدين شاه پديدار شد. اگرچه در اين هنگام هنوز تاريخنگاري كلاسيك به حيات خود ادامه مي داد، ولي رويكرد نوين به شدت در حال رشد بود. ميرزا فتحعلي آخوندزاده از جمله پيشگامان و نظريهپردازان رويكرد آركائييتسي به تاريخ بود. وي با داشتن ديدگاههاي كاملاً سكولار به نفي تاريخ ايران دوره اسلام و تمجيد گذشته باستاني ميپرداخت. ديدگاههاي او كاملاً ضداسلامي و ضدعربي بود، اين ديدگاهها گاهي شكلي كاملاً فاشيستي به خود ميگرفت (مكتوبات كمالالدوله، نسخه خطي مجلس). نظرات او در تاريخنگاري كسي چون آقاخان كرماني نويسنده «آئينه اسكندري» بسيار موثر افتاد و او اولين متن تاريخنگارانه آركائيستي و چه بسا ناسيوناليستي را توليد كرد. در كنار اين دو، جلالالدين ميرزاي قاجار هم خود آفريينده رويكردي جديد بود، او كتابي به نام «نامه خسروان» نوشت و تمامي تلاش خود را مصروف آن ساخت كه به زبان فارسي سره آن را به نگارش در آورد. همگي اينان نقش اساسي در خلق روايت غيردموكراتيك داشتند، اينان علاوه بر اشاعه ديدگاههاي عرب ستيزانه، تاريخ ايران را به دوره باستان محدود كردند و مهمتر از همه كل تاريخ ايران را به «تاريخ قوم پارس» تقليل دادند.
گفتمان ناسيوناليستي:
انقلاب مشروطه و رويدادهاي سياسي پس از آن مجال مناسبي براي ماندگاري اين رويكردها به تاريخ فراهم ساخت، به ويژه آنكه كم كم نخبگان ايراني ضرورت پرداختن به «گفتمان ملت» را در ايران بيشتر احساس كرده بودند و در گفتارها و نوشتارهاي نخبگانه خود اين مساله را در اولويت قرار داده بودند. سه كانون عمدهاي كه در اين دوران درگير اين مساله بودند: «كانون مجله كاوه»، «مجله آينده» و «كانون ايرانشهر» بودند (اكبري، 1384: 152) و آنچه كه ثمره اين گفتمانسازي در باب ملت و ناسيوناليسم بود را داريوش آشوري به نحوي شايسته بيان ميدارد: «با شكلگيري «دولت ـ ملت» مدرن در ايران و با نياز به ناسيوناليسمي كه نيروي انگيزندهي سياسي و فرهنگي در جهت نوسازي ايران باشد، گفتمان سياسي و فرهنگي تازهاي شكل گرفت كه هدفاش بخشيدن هويت ملي به ايرانيان بود. اين گفتمان سياسي و فرهنگي، كه پايهي ايدئولوژيكي براي دولت بود، ميکوشيد از سويي ما را به «گذشتهي پرافتخار» بپيوندد و از سوي ديگر، از گذشتهي نكبتبار جدا كند، گذشتهي پرافتخار يكدست در آن سويِ تاريخ، در دوران پيش از اسلام قرار داشت و در دوران اسلامي نيز آنچه در ايران ناب دانسته ميشد، از علم و فرهنگ و هنر و ادبيات و نمايندگانشان، مايهي سرافرازي بود و از آن گذشتهي پرافتخار بود و هر چه ناخوشايند و بدشمرده ميشد، كمابيش از آثار وجود پتيارهي عرب بود و تمامي فقر و نكبت و واپس ماندگي و نمودهاي بدفرهنگي و اجتماعي يكسره برخاسته از چيرگي عرب و اسلام شمرده ميشد. اين كوشش براي جدا كردن گوهر ايراني ناب از آنچه «انيراني» است، صورت ميگرفت، يعني زدودن آن گوهر از هرچه موجب ناپاكي وتيرگي آن شده است (آشوري، 1377: 171). تاريخنگاري ناسيوناليستي بر اين گفتمان ناسيوناليستي ابتناء داشت. اين تاريخنگاري تا حدودي وجوه ضداسلامي تاريخنگاري آركائيستي را تعديل نموده بود و تاريخ ايران را هم در «دوره باستان» و هم «دوره اسلامي» مورد توجه قرار ميداد. البته در اين روايت از تاريخ تنها آنچه به شكوه و بزرگداشت عنصر ايراني يا ملت ايراني مربوط ميشد، گزارش ميگرديد. در اين روايت منظور از ملت ايراني قوم پارس در عصر باستان و يا فارس در دوره اسلامي بود. كه در نزد تاريخنگاراني چون «عباس اقبال» يك روايت فارسي- شيعي از گذشته ايران بود، عملاً ديگر قوميتها و گروههاي مذهبي ايران را از گزارش تاريخي حذف ميكرد و حتي اگر- مثلاً- به تاريخ كرد توجه ميشد براي نشان دادن ارتباط يا پيوستگي آن با قوم فارس بود (در اين زمينه: «كرد و پيوستگي نژادي و تاريخي او» رشيد ياسمي، كه كتابي بيشتر تبليغي است اما متاسفانه امروزه متني علمي انگاشته ميشود). اين روايت، روايتي كاملاً قوم محورانه از تاريخ ايران بود و توانست به عنوان يك جريان تاريخ نويسي علمي خود را تثبيت سازد و حتي گفتمان ماركسيستي هم نتوانست حضور قدرتمندانه آن را متزلزل سازد. بهويژه آنكه نهاد قدرت به شدت از آن پشتيباني مينمود و جالب آنكه شرقشناسي كه در خلق آن نقش داشت به دنباله رو آن تبديل گشته بود.
گفتمان ايدئولوژيك مذهبي- قومي:
انقلاب بهمن 57 دگرگونيهايي را در گفتمانهاي حاكم پيشين موجب گشت، تاريخنگاري هم از اين تغييرات گفتماني بي نصيب نماند. گفتمان تاريخنگاري ايدئولوژيك قومي- مذهبي شكل گرفت. خطوط كلي اين گفتمان در راستاي توجه بيشتر به نقش دين در تاريخ، طبقه روحاني و نيز گروههاي مبارز شيعي و در كنار آن كم رنگ ساختن توجه به شاهان و قدرت مداران گذشته بود. اين گفتمان اگرچه مجالي براي شنيدن صداهاي جديدي از گذشته فراهم ساخته بود و به نوعي تغييري مثبت در تاريخنگاري ايران محسوب ميشد، اما نتوانست از تاثيرات تاريخنگاري پرقدرت ناسيوناليستي محفوظ بماند و روايت قوم محورانه اين گفتمان از تاريخ ايران را به آساني پذيرا شد. اين روايت نيز همچنان نقش قوميتها و گروههاي مذهبي در تاريخ ايران را ناديده گرفت و عملاً آنان را از تاريخ ايران حذف كرد.
ضرورت گفتمان دموكراتيك تاريخنگارانه
روايتهاي غيردموكراتيك از تاريخ ايران بيش از هر چيز نشأت گرفته از تعاريف منسوخ و تنگ نظرانهي قومي از ناسيوناليسم ميباشد. ناسيوناليسم در ايران بعد از گذشت يك سده از انقلاب مشروطه كه در واقع مولود اصلي آن بود، هنوز يك ناسيوناليسم قومي است كه نتوانسته تعريفي مناسب از ايران و ايراني ارائه دهد، به طوري كه بتواند همه اقوام و گروههاي قومي و مذهبي را در دايره شمول اين تعريف قرار دهد.اين ناسيوناليسم يك ناسيوناليسم قومگرايانه است كه ايران را به قوم فارس و زبان فارسي تقليل ميدهد و تاريخ ايران را هم در اين راستا به نگارش در ميآورد و پس از يك سده هنوز هم انبوهي از ايدئولوگهاي اين «گفتمان ايدئولوژيك قوم گرايانه» مدام در حال بازتوليد و بازگويي آن در متون تاريخي و انديشهاي خود هستند (جواد طباطبايي آخرين نمونه اين ايدئولوگهاست. بنگريد: طباطبايي، 1384). ناسيوناليسم ايراني نيازمند بازانديشي مجدد است و اين ميسر نخواهد بود جز از راه بازانديشي در تاريخنگاري موجود و اتخاذ رويكرد نوين در شناخت گذشته ايران و بنيان نهادن تاريخنگاري دموكراتيك.
تاريخنگاري دموكراتيك
تاريخنگاري دموكراتيك تلاشي است براي شنيدن همه صداهاي گذشته، اين تاريخنگاري به مانند روايتهاي غيردموكراتيك پيشين به دنبال تقليل تاريخ ايران به تاريخ قوم خاصي نيست و همه مظاهر فرهنگي و تمدني ايران را به نام آن قوم مصادره نميكند. در واقع تاريخنگاري دموكراتيك تلاشي است براي انعكاس تصوير تمامي اقوام و گروههاي مذهبي ايران در آئينه تاريخ ايران.
تاريخنگاري دموكراتيك تلاشي براي فهم و نقد گذشته است نه تقديس گذشته. اين تاريخنگاري مدعي ارائه حقيقت مطلق نيست، بلكه آنچنان كه مايكل استنفورد ميگويد: تاريخ را بحثي بي پايان ميداند كه بخشي مهم از گفت و گوي پايدار بشري را شكل ميدهد (استنفورد، 1382: 13). اين تاريخنگاري دنبال آن نيست كه دشمنيهاي قدرتمداران گذشته را به دشمنيهاي اقوام امروز مبدل كند، بلكه كوشش بر آن است كه روايتگر همزيستي مسالمتآميز ملتها، اقوام و گروههاي مذهبي باشد. تاريخنگاري دموكراتيك تنها به سرگذشت فرادستان نميپردازد، بلكه مستمع صداي تمامي طبقات و گروهها خواهد بود. قاضي محمد را آزاديخواهي بزرگ ميداند و براي آن مقامي هم طراز با مصدق و چه بسا بالاتر قائل است و مبارزه قاضي فتاح را به مانند مقاومت تنگستانيها ارج مينهد، ايستادگي «اميرخان لپ زيرين» را كم از مقاومت «آريو برزن» نميداند و حكايت دلداگي خج وسيامند را كم از دلدادگي خسرو و شيرين نمي داند.
تاريخنگاري دموكراتيك به همان ميزان كه تجاوزكاري اسكندر را مورد نقد قرار ميدهد، كشتارها و تجاوزگريهاي كوروش و نادرشاه را هم مطرود ميداند و از آنان اسطوره نميسازد. در واقع تاريخنگاري دموكراتيك خادمان انسانيت از قبيل گاندي، ماندلا و ... را اسطوره تاريخ ميداند، نه تجاوزكاران و جنگ افروزان مستبد را. درنهايت تاريخنگاري دموكراتيك خالق تاريخي ديگر خواهد بود؛ تاريخي كه در كنار ديگر دانشها به تربيت انسان دموكرات بپردازد.
منابع:
1.اكبري، محمد علی، 1384، تبارشناسی هویت جدید ایرانی، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران.
2.استنفورد، مایکل، 1382، درآمدی بر فلسفه تاریخ، ترجمه احمد گل محمدی، نشر نی، تهران.
3.آشوري، داریوش، 1377، ما و مدرنیت، موسسه فرهنگی صراط، تهران.
4.توكلي ترقي، محمد، 1382، تجددبومی و بازاندیشی تاریخ، نشرتاریخ ایران، تهران.
5.دايرهالمعارف ناسيوناليسم، زیر نظر الکساندر ماتیل، کتابخانه تخصصی وزارت امور خارجه، 1384، تهران.
6.مکتوبات كمالالدوله، نسخه خطی مجلس
7طباطبايي، محمدجواد، 1384، ديباچهاي بر نظريه انحطاط ايران، نگاه معاصر، تهران.
ايزيرتو نهادي غير دولتي براي حفظ و معرفي ميراث فرهنگي، سنت هاي اجتماعي و تلاشي براي حضوري فرهنگي در عرصه جهاني است.